تبليغاتX
و اما عشق ... !!
و اما عشق ... !!
بشوی اوراق اگر هم درس مایی ...... که علم عشق در دفتر نباشد  
قالب وبلاگ

هو الهی

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را. و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

با سپاس از عرفان نظرآهاری

[ 91/02/10 ] [ 0:12 ] [ ستایش ]

"هو الهی"

اینجا کسی است پنهان،دامان من گرفته ....................خود را سپس کشیده ، پیشان من گرفته

اینجا کسی است پنهان،چون جان خوشتر از جان..................باغی به من نموده،ایوان من گرفته

اینجا کسی است پنهان،همچون خیال در دل .............................اما فروغ رویش ارکان من گرفته 

اینجاکسی است پنهان،مانند قند در نی............................شیرین شکر فروشان دکان من گرفته

جادو و چشم بندی،چشم کسش نبیند..........................سوداگری است موزون،میزان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته................................من خوی او گرفته ، او آن من گرفته

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم....................................بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گِرد عالم،درمان زکس ندیدم...............................تا درد عشق دیدم درمان من گرفته 

بشکن طلسم صورت،بگشای چشم سیرت...................تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده ......................................پیمانه جام کرده ، پیمان من گرفته

من دامنش کشیده کای توح روح دیده.................................از گریه عالمی بین طوفان من گرفته

تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته!........................................تو یار غار و آنگه یاران من گرقته

گوید ز گریه بگذر،زان سوی گریه بنگر...................................عشاق روح گشته،ریحان من گرقته

یاران دلشکسته ، بر صدر دل نشسته............................مستان و می پرستان میدان من گرفته

تبریز،شمس دین را بر چرخ جان ببینی..................................اشراق نور رویش کیهان من گرفته

[ 91/02/01 ] [ 20:8 ] [ ستایش ]

(هو الهی)

وقتی بابا به دنیا آمد، زمستان سختی بود. بابایم را پیچیدند لای پتو و مادربزرگم را سوار قاطر کردند و راه افتادند به سمت خانه.
 اما مادربزرگم توی راه دوام نیاورد و همان جا روی قاطر مرد. چون راه طولانی بود، نشد که تا قبرستان محله برسانندش و همان جا گودالی کندند و خاکش کردند.
 بابایم تنها شد. چون قبل از اینکه به دنیا آمده باشد، پدرش هم از دنیا رفته بود. پدرش سر زمین کشاورزی‌اش مرده بود. یکی از آشناهای خان اشتباهی تیر در کرده بود و صاف خورده بود توی پیشانی پدربزرگم. بابایم تنها بود و این را یک فرشته مهربان به خدا خبر داد!
   * * *
   خدا گفت كه از این تنهایی به این بچه خیری می‌رسانیم. یعنی مقرر شد که تنهایی برای پدرم پر از خوبی شود. این طور بود که تنهایی پدرم با خودش بزرگ می‌شد. گاهی حتی بزرگ‌تر از خودش. مثلاً وقتی شش ساله بود، تنهایی‌اش حداقل‌ ده ساله بود؛ شاید هم بیشتر. برای همین هیچ وقت نشد که با بچه‌های كوچه‌شان فوتبال بازی کند یا روپایی بزند.
پدرم همیشه سر دیوار می‌نشست و به بچه‌ها یا کلاغ‌ها نگاه می‌کرد. گاهی هم با گچ همان بالای دیوار چیز می‌نوشت. وقتی چیزی می‌نوشت تنهاتر می‌شد. پدرم وقتی هفت سالش شد، مثل بقیه بچه‌ها رفت مکتب.
   یک فرشته مهربان به خدا گفت: «خدایا آیا دیگر وقت آن نرسیده است که خیر تنهایی‌های این پسر را نشان دیگران بدهیم؟»
   و خدا گفت: «وقت آن رسیده است!»
 
   و این طور شد که یک روز مکتب‌دار یک برگ از کاغذهای بابایم را دید که روی آن چیزهای عجیبی نوشته شده بود. مکتب‌دار اسمش «غلامعلی میرزای دشتی» بود.
   غلامعلی میرزای دشتی به بابایم گفت: «این را که نوشته‌ای بلند بخوان».
   بابایم گفت: «این را برای دل خودم نوشته‌ام.»
   غلامعلی میرزای دشتی گفت:«حالا برای دل ما هم بخوان.»
   و بابایم برای اولین بار شعرش را برای دیگران خواند.
   در روستای ما رودی هست که به دریا نمی‌رسد اما هر روز فرشته‌ای می‌آید سر رود آب می‌برد و راه رفتنش مرا به یاد مادرم می‌اندازد که هیچ وقت او را ندیده‌ام!
   * * *
   آن فرشته که هر روز می‌آمد سر رود و آب بر می‌داشت و بابایم را یاد مادرش می‌انداخت حالا مادر من است  و این طور بود که مادر من شد!
   * * *
   فرشته مهربان رفت پیش خدا و گفت: «خدایا این پسر را شاعر کردی. قرار بود از این تنهایی خیری به او برسد. اما او تنهاتر شد و خیری ندید. حالا همه بچه‌های روستا انگشتشان را به طرف او نشانه می‌روند و می‌گویند دیوانه است. با ابرها حرف می‌زند و ساعت‌ها به آسمان خیره می‌ماند!»
   خداوند گفت: « و در این تنهایی خیر دیگری است که تو نمی‌دانی؛ برو در این روستا بگرد و دختری را پیدا کن که زیباترین شعرهای دنیا را بلد است!»
   فرشته آمد توی روستا. پنج دختر پای دارقالی نشسته بودند و آواز می‌خواندند.
 
   «قالی می‌بافیم همچین و همچون...
   عالی می‌بافیم همچین و همچون..  
   نخ ور می‌چینیم همچین و همچون...
   همین جا می‌شینیم همچین و همچون...»
   دخترها یک صدا می‌خواندند و آرام.
   دست‌هایشان تندتند پی کارشان بود . گره می‌زدند و چشم دوخته بودند به نقش. معلوم نبود کسی که بیش ازهمه شعر بلد است کیست. تا اینکه نوزادی، که گوشه اتاق خوابش برده بود، بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن.
   دختر اولی از جا بلند شد و نوزاد را بغل کرد. تکانش داد؛ اما گریه قطع نمی‌شد. دختر اولی کلافه شد؛ بچه را زمین گذاشت و رفت پای دار قالی.
   دختر دومی آمد بچه را برداشت. تکانش داد، آرام نشد. بچه را خواباند روی پایش و تکانش داد. بچه همین‌طور گریه می‌کرد. بچه را پایین گذاشت و کلافه برگشت پای دار قالی.
   دختر سومی آمد. بچه را تکان داد. گریه بند نیامد. خواباند روی پایش، گریه بند نیامد. بچه را چسباند به سینه‌اش و نوازشش کرد. اما بچه همین‌طور یک‌ریز گریه می‌کرد. بچه را گذاشت زمین و غصه‌دار رفت پای دار قالی.
   دختر چهارمی بلند شد و بچه را تکان داد و روی پا گذاشت و نوازش کرد و جوشانده خوراند به بچه. اما هر کاری کرد، انگار نه انگار.
   بچه را داد بغل دختر پنجمی. و دختر پنجم تا نوزاد را گرفت، دهانش را چسباند در گوش نوزاد و شروع کرد به چیز خواندن.
   «لالایی کن...
   خدا تو را آفریده تا لبخند بزنی...
   و هر اشکی که بریزی قلب یک فرشته می‌شکند...
   و فرشته‌های دل‌شکسته نمی‌توانند پرواز کنند...
   و آسمان پر از فرشته‌هایی می‌شود
   که مجبورند یک گوشه بنشینند و جم‌نخورند...
   اما اگر بخندی، زخم دل‌هایشان خوب می‌شود...
   و بال‌هایشان جان می‌گیرند...
   و از آسمان به سوی زمین پرواز
   می‌کنند...
   و می‌آیند روی شانه راست ما
   می‌نشینند...
   و کارهای خوب ما را یادداشت
   می‌کنند...
   آنها را به خدا نشان می‌دهند...
   و خدا لبخند می‌زند...
   پس اگر تو بخندی خدا هم می‌خندد...
   لالا کن...عزیزم...
   لبخند بزن و لا لا کن...
   پیش پیش پیش پیش...»
   و نوزاد آرام چشم‌هایش را بست و با لبخندی خوابش برد. دخترها پرسیدند: «توی گوشش چه گفتی که خوابید؟»
   دختر پنجمی گفت: «برایش شعری درباره خداوند خواندم».
   * * *
   فرشته به آسمان برگشت و گفت كه دختری پیدا کرده که زیباترین شعرهای دنیا را بلد است. خداوند لبخند زد و گفت: «حالا مقدر می‌کنیم که او سهم تنهایی‌های پسرکی باشد که تو نگرانش بودی، تا با هم شعرهایی برای ما بگویند!» و بلند خندید و از خنده خدا باران بارید.

 
[ 91/01/27 ] [ 0:32 ] [ ستایش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عزم ان دارم که امشب نیم مست
پایکوبان کوزه دُردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
تا کی از تزویر باشم خود نمای
تاکی از پندارباشم خود پرست
پرده پندار می باید درید
توبه زهاد می باید شکست
وقت ان امد که دستی برزنم
چند خواهم بودن اخر پای بست
ساقیا درد شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص اییم از الست